تبلیغات
صفوف آهنین - مرصوص - جایگاه عدالت اجتماعى در حکومت امام علی (ع) (قسمت دوم)

 
 

مرصوص - نجوا : در قاموس سیاسى امام على(ع) هر چند عدالت، رکن رکین سیاست اوست اما آن امام، هرگز از عدالت استفاده ابزارى نکرد؛ زیرا گذشته از آنکه عدل، نمى تواند با سیاسى کارى، به معناى متداول آن، اجرا گردد، اصولاً، در منطق علوى، هدف، وسیله را توجیه نمى کند و سیاستِ «الغایة تبرّر الواسطة» جایگاهى ندارد.

 

اقامه عدل، فریضه اى الهى

هرگز گمان نبریم که عدالت و اعتدال، چیزى است که باید به انتظار فرا رسیدنش بود ـ همچون وقت شرعى نماز که باید خود فرا رسد و قبل از آن، تکلیفى به نماز نداریم ـ اگر چنین باشد، بسیارى از شرایط واجب که باید به تحصیل آنها برخاست، تبدیل به شرایط وجوب مى گردند که تحصیل آنها، واجب نیست مگر خود حاصل شوند.


این سخن که «تحصیل موضوع، واجب نیست»، حتى اگر به صورت مطلق، صحیح باشد، اما بى گمان، تمام موضوعات، این چنین نخواهد بود، بلکه تحصیل و تأمین مسایل و قضایایى، از اهم فرایض و اوجب واجبات به شمار مى آید. گسترش عدل و داد در جامعه، خود، مطلب و مطلوبى است که یک جانب آن، تأسیس است و جانب دیگرش، ادامه و استمرار و تقویت و تحکیم، و همان گونه که بقا و ابقاى آن ضرورى است، حدوث و ایجاد آن نیز فرض و واجب است.

اصولاً، عدالت، جز با دست و عمل و تبلیغ و اجراى از سوى مردم، چگونه حاصل مى گردد؟ اینکه به انتظار عدالت بنشینیم تا از ثمراتش بهره ببریم، به معناى سلب مسؤولیت از خود و بر عهده دیگران گذاردن است و این گمان باطل، در مورد شخصیت والایى مانند على بن ابى طالب(ع)، نه قابل تصور است و نه قابل تصدیق. این است که او هم اقدام کننده است و هم ادامه دهنده، و هم پیشتاز است و هم همراه و همگام. پذیرش خلافت و حکومت، در منطق وى، همانا، گامى به سوى ایجاد و اجراى حق و عدالت در میان جامعه اسلامى است:

«أما و الذی فلق الحبّة و برأ النسمة لولا حضورُ الحاضر و قیامُ الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله على العلماء أنْ لا یقارّوا على کظَّةِ ظالمٍ و لا سَغَبِ مظلومٍ، لألْقَیْتُ حبلَها على غاربها و لَسَقَیْتُ آخرها بکأسِ أوّلها، و لألْفَیْتُم دُنیاکم هذه أهون عندی من عَفْطَةِ عَنْزٍ.»(10)

على(ع) به خاطر حضور قرآن و لزوم حاضر نگه داشتن آن در صحنه و به ملاحظه وجود حجتِ تمام شده (تجمع و مطالبه یاران و اصحاب) و به منظور ایفاى آن تعهد تکوینى و تشریعى که خداوند بر عهده مسؤولان جامعه و بر ذمه آگاهان و عالِمان به اوضاع و جریانها قرار داده است، خلافت را مى پذیرد و مطالبه بیعت را اجابت مى کند و به فریاد و ناله مردم محروم و ستمدیده، پاسخ مثبت مى دهد و پاى به جلو مى گذارد و براى بیعت مردم، دست از آستین خارج مى کند تا اسلام را بر پایه عدالت واقعى، استوار سازد و مجتمع اسلامى را از رحیق عدل و داد خود سیراب سازد و بر پایه بینش و بصیرت خود ـ که برگرفته از کتاب خدا و سنت رسول الله(ص) است و نه بر اساس تبعیت از دگران و خط مشى انحرافى آنان ـ عمل کند، هرچند همین اقدام، مى توانست از بخشى عظیم از زهد و اِعراض از دنیا و بى رغبتى او به خلافت را بپوشاند ـ که خوشبختانه نپوشانید ـ و اگر این هدف مقدس و انگیزه ارزشمند نبود، آنگاه مردم، به گفته خودش، مى دیدند که او، چه اندازه به دنیا، بى رغبت و بى اعتناست و به خوبى در مى یافتند که دنیا، در چشم فرزند ابى طالب، بى ارزش تر از یک عطسه بز است.


رابطه عدالت و تقوا

در صفحات پیشین، اشاره شد که رسیده ترین میوه عدالت، تقواست. تقوا، عدالت مى آفریند و عدالت، تقوا را به ارمغان مى آورد. و این سخن، صحیح و دور از گزافه گویى است: چه، اولاً تصور آن، موجب تصدیق آن و ثانیاً، خداوند در کتاب خود فرمود: «اعدلوا هو أقرب للتقوى»(11) رهبر عدالت و راستى، على(ع) نیز در گفتار خود چنین آورده:

«قد ألزم نَفْسَهُ العدلَ فکان أوّلَ عَدْلِهِ نَفْیُ الهوى عن نفسه».(12)

این سخن علوى، اگرچه پیرامون عالِمان الهى بوده، لکن بدیهى است که اختصاص به آنان ندارد، بلکه هر که مى خواهد به حُلیه عدل و داد آراسته شود و این جامه را بر تن کند، مى بایست هوا و هوسهاى گوناگون را از خود دور کند؛ زیرا لازمه عدل، در بسیارى از جاها، نفى هوا و هوس و احیاناً دفع ترجیح خود بر دگران است.

پس، نه کسى با داشتن تقوا به معنى واقعى و صحیح، بدون عدالت مى ماند و نه کسى بدون عدالت، مى تواند متقى باشد. و این مدعا همچنان که در مورد فرد، سارى و جارى است، در باره جامعه نیز هست. به گونه اى که نیاز به بحث ندارد. پس، شگفتى ندارد که خداوندِ عدالت على(ع) سوگند یاد کند:

«و أیمُ اللهِ! لَأُنْصِفَنَّ المظلومَ من ظالمِهِ و لأقُودَنَّ الظالمَ بِخَزامتِهِ حتّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ الحقَّ و إنْ کانَ کارهاً.»(13)

و قاطعانه سوگند یاد کند:

«والله! لو وجدتُه تزوج به النساء و مُلِکَ به الإماء لرددتُه.»(14)

در این کلام علوى، ابتدا، به نظر مى رسد که بر خلاف مبانى حقوقى، قانون، عطف بر ما سبق شده است لکن با توجه به سه نکته زیر معلوم مى شود که رویه قبل، قانون الهى نبوده است:

1ـ عملکرد خلفاى پیشین، بخصوص عثمان بن عفان ـ که سخن مولا(ع) بیشترین اشارت را به اَعمال او دارد ـ نه قانون بود و نه بى قانونى، تا اصل برائت و یا عدم عطف قانون بر ما سبق، آنها را فرا گیرد، بلکه قانونهاى خلاف عقل و شریعت بود که مى بایست به هر وسیله، از ادامه اجراى آن جلوگیرى شود، جاعل و مجرى آن، نیز شخص و مقام بوده باشد.

2ـ سخن امام(ع) حکم خدا و قانون الهى است، لهذا بر همه کس و همه چیز مقدم است، بخصوص آنکه قبلاً به وسیله کتاب خدا و سنت رسول الله(ص) به جامعه ابلاغ شده است، لذا مجالى براى مسأله عطف قانون بر ما سبق وجود ندارد.

3ـ قوانین اعتبارى و قراردادى، اشکالى ندارد که از طرف قانونگذار، بر ما سبق عطف گردد و اینجاست که مسایل اعتبارى از امور تکوینى، متفاوت خواهد بود. جاى بحث تحلیلى و اجتهادى این مسأله، به مکان و مجال دیگر موکول است.

در این سه نکته و دیگر دقایق کلام على(ع) و مطالعه حالات و رفتار او، این حقیقت به دست مى آید که امام(ع) عزمش بر آن است که مردم حرکت کنند و پیش بروند و تکامل یابند، اما به صورت صحیح و حساب شده، نه بى حساب و بالبداهه. حرکت انسانى، در محدوده عدالت است که این نتایج را دارد، نه حرکت حیوانى در محدوده جور و ستم، لذا حضرت فرمود:

«إنَّ فی العدل سعة و مَنْ ضاق علیه العدل فالجور علیه أضیق.»(15)

على(ع) با بینش الهى خود، اجراى عدالت در جامعه را موجب ثبات و آرامش و باعث سعادت مى داند: «العدلُ سبیلُ الاستقرار و السعادة»،(16) لهذا هنگامى که به او گفتند: «به گذشته، کارى نداشته باش و اجراى عدالت را از هم اکنون آغاز کن.»، پاسخ داد: «الحق قدیم لایُبطله شی ءٌ».(17) اگر عدل، خوب است ـ که هست ـ چرا گذشته را فراموش کرده و یا نادیده بگیریم و چرا آن را در محور عدالت نیاورده، سایه راستى و درستى را بر آن نیفکنیم؟

اصلاح گذشته ها و ترمیم خرابیها و اعاده حیثیتها و اقامه کجیها و افشاى نارواییها، جزء اصلى عدالت و یکى از دو پایه اساسى عدالت اجتماعى در حکومت علوى است.


عدالت اجتماعى، ایده و آرزوى حاکم عادل

در قاموس سیاسى على(ع) هرچند عدالت، رکن رکین سیاست اوست اما آن امام و رهبر بر حق، هرگز عدالت را به عنوان ابزارى در سیاست خود به کار نگرفت و از آن استفاده ابزارى نکرد؛ زیرا گذشته از آنکه عدل و راستى، نمى تواند با سیاسى کارى، به معناى متداول آن، اجرا گردد، اصولاً، در منطق علوى، هدف، وسیله را توجیه نمى کند و سیاستِ «الغایة تبرّر الواسطة» جایگاهى ندارد.

على(ع) در عهدنامه اش به مالک اشتر مى نویسد:

«إنّ افضل قرة عین الولاة استقامةُ العدل فی البلاد».(18)

مقایسه کنیم عدالت انوشیروان دادگر! را ـ که به گفته گوینده اى، «آن انوشیروان که عدل را به زنجیر کشیده بود» ـ با عدالت على(ع). تاریخ پادشاهى انوشیروان، آکنده از خونریزى و ظلم و ستم و اِجحاف و تبعیض بر مردم است. او، با سیاسى کارى تمام، جنایات و سیاه کاریهاى خود را عدل و داد معرفى و با تبلیغ، همه چیز را دگرگون کرد تا آنجا که به ناحق، کلمه «عادل»، ملازم نام «انوشیروان» قرار گرفت،(19) اما عدالت امیر مؤمنان(ع) ترکیبى است از تقوا و رعایت محرومان و تقویت مستضعفان و نهایت اقتصاد در مأکل و ملبس و انواع ارزشهاى اخلاقى و اصول ارزشى، تا آنجا که با صراحت مى فرماید:

«إنَّ هذا المال لیس لی و لا لک و إنما هُو فی ء للمسلمین و جلب أسیافهم. فإنْ شَرَکْتَهُمْ فی حربهم، کانَ لک مثل حظّهم و إلاّ فجناة أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم.»(20)

این سخن على(ع) خطاب به عبدالله بن زمعه، از شیعیانش، است که درخواست مالى مى کرد.

آیا اگر همین یک مورد یاد شده را، سردمداران سیاست و اقتصاد، در سراسر کشورهاى اسلامى، نصب العین قرار مى دادند و آویزه گوش مى کردند، ستون فقرات سیاست و عدالت، در پهنه گیتى، استقرار و استقامت نمى یافت؟ آرى دسترنج مسلمانان، نباید در حلق دگران ریخته شود، لکن خود، از حق واقعیشان محروم مانند.


خویشاوندان على(ع) در زیر چتر عدالت

پیشتر، نحوه برخورد امام مسلمانان با برادرش، عقیل، و خواهرش، ام هانى، و دوست و ارادتمندش، سهل بن حنیف، و ... را مرور کردیم. اکنون به مورد دیگر نگاه مى افکنیم تا على(ع) و عدل على(ع) را بیشتر و بهتر بشناسیم:

«... و الله رأیت عقیلاً و قد أمْلق حتى استماحنی من بُرّکم صاعاً و رأیتُ صبیانه شُعْثَ الشعور غُبْرَ الألوانِ من فقرِهم، کأنّما سُوِّدَتْ وجوهُهم بالعِظْلِمِ ...»(21)

معمولاً، بسیارند کسانى که با رسیدن به قدرت و امکانات، خویشاوندان و کسان و نزدیکان خود را به سمتها و مناصب مختلف مى گذارند و دلیل ـ و یا بهتر بگوییم، بهانه و توجیه ـ خود را بر این اقدام، این گونه مطرح مى کنند:

1ـ اطمینان به خویشاوندان، بیشتر از اطمینان به دیگران است و اینان، وفادارتر از دیگران هستند.

2ـ شکرانه بازوى توانا ـ بگرفتن دست ناتوان است

3ـ صله رحم، واجب شرعى است.

4ـ عیب و ننگ است که نزدیکان حاکم و والى و ... در اطراف چراغ به سر برند، امّا تاریک باشند.

5ـ مردم، چه خواهند گفت، اگر منِ صاحبِ قدرت، به اطرافیانم نرسم و خویشاوندان خود را درنیابم.

6ـ انسان، نباید ناودان دورانداز باشد

و ...

اما حاکم اسلامى و خلیفه مسلمانان این گونه نیست. او، نه تنها اقوام و اقارب خود را به عنوان اینکه خویشاوندان او هستند، به سِمت و منصبى نمى گمارد، بلکه ترجیح آنان را بر دیگران هم روا نمى دارد.

عقیل بن ابى طالب، برادر پدرى و مادرى على(ع) است. وى، بیست سال از حضرت بزرگتر و از هر دو چشم نابینا و داراى عائله سنگینى است و مستمند و ناتوان است، اما حق و سهم خود و خانواده اش را از بیت المال دریافت داشته و دیگر سهمى ندارد و فقر و فاقه و درماندگى برابر عیال، او را از پاى درانداخته و به امام و برادر و تنها امید خود مراجعه و فقط سه کیلو گندم از سهم مسلمانان تقاضا مى کند واین، در حالى است که اولاد و کودکان عقیل، در شدت گرسنگى و فقر، با موهاى ژولیده و رنگهاى پریده و تار ـ که گویى با نیل و رنگ آنان را کبود کرده اند، به سر مى برند. عقیل، خواهش و لابه مى کند و على(ع) گوش مى دهد تا کار به آنجا مى رسد که امام(ع) براى تنبیه و عبرت عقیل، آهنى داغ مى کند و نزدیک بدن او مى برد. عقیل نابینا، با احساس حرارت در نزدیک بدن خود مى ترسد و جیغ مى کشد. امام به او مى فرماید:

«أتَئِنُّ من حدیدةٍ أحماها إنسانُها لِلَعْبِهِ و تَجُرُّنی إلى نارٍ سَجَرَها جبّارُها لغضبه؟ أتَئِنُّ من الأذى و لا أئِنُّ من لَظىً؟(22)

اى عقیل! از یک آهن مختصرى که داغ شده، مى نالى، لکن مرا مى کشانى به آتشى عظیم که خداوند از خشم خود آفریده است؟ تو از یک آزار کوچک، مى نالى، اما من، از شراره هاى آتش خشم خداى ننالم؟»

کوتاه سخن این است که على(ع) حق و عدالت براى او مطرح است، نه برادرى و اخوت و هنگامى که حاکم اسلام چنین باشد و منطق و گفتار او بدین سان، دیگران در هر شغل و موضعى، باید حساب خود را داشته باشند و با بهانه ها و توجیهات گوناگون ـ که به نمونه اى از آنها اشاره شد ـ فریفته نگردند.


حاکمیت عدالت، محکوم بودن جور و ستم

على(ع) در سراسر سخنان و رهنمودهاى خود، بر ضرورت عدالت و اجراى آن میان تمام افراد و اقشار جامعه اسلامى تأکید مى کند و با تعبیرات و عبارات گوناگون، گاهى با لسان امر و فرمانِ مؤکد، مانند:

«استعمل العدل و احذر العسف و الحیف! فإنَّ العسف یعود بالجلاء و الحیف یدعو إلى السیف.»(23)

و زمانى با لحن آرام اما قاطع، مانند:

«و لیکن احب الأُمور إلیک أوسطها فی الحق و أعّمها فی العدل و أجمعها لرضى الرعیّة؛ فإنَّ سخط العامة یجحف برضا الخاصة و إنَّ سخطَ الخاصة لیغتفر مع رضى العامة.»(24)

و هنگامى با جملات انشاییه، مانند:

«أیّها الناس! اعینونی على أنفسکم! و أیم الله! لأنصفنَّ المظلوم من ظالمه و لأقودَنَّ الظالمَ بخزامتِهِ حتى أورده منهل الحق و إنْ کان کارِهاً.».(25)

و زمانى با جمله هاى خبریه ـ که مؤکدتر از جمله هاى انشاییه مى نماید، مانند:

«العدل یضع الأمور مواضَعها و الجودُ یخرجها من جهتها و العدلُ سائِس عام و الجودُ عارض خاص فالعدلُ أشرفهما و أفضلهما.»(26)

و موقعى با آغاز از خود، مانند:

«الذلیلُ عندی عزیز حتّى آخذ له الحق و القویُّ عندی ضعیفٌ حتّى آخذ الحق منه.»(27)

و زمانى خطاب به دگران و مخاطبان، مانند موارد و مواضع فراوان نهج البلاغه و غررالحکم و ... و گاهى با صراحت و وقتى با کنایه و استعاره و گاهى با سخن و مقال و گاهى با اَحوال و اَعمال، از عدالت دم مى زند و بر آن پاى مى فشرد تا همه بدانند و عمل کنند و حجت بر همه تمام باشد و نقطه ابهامى نماند.

عدالت فردى و اجتماعى هم از لحاظ افراد و کسان و هم از لحاظ مسایل و موارد، عام است و فراگیر و شامل همه کس و همه چیز مى شود، لهذا همان گونه که استقرا و استقصاى مبحث بى پایان «عدالت اجتماعى در حکومت علوى»، به سادگى ممکن نیست و بحث و تحلیل را از جهات گوناگونى مى طلبد، اطاله کلام نیز سزاوار نیست و رعایت ادب و وقار، ایجاز و اختصار را مى جوید.


پى نوشت ها:

10 ـ نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه 3.

11 ـ مائده(5)، آیه 8.

12 ـ نهج البلاغه، خطبه 86.

13 ـ همان، خطبه 136.

14 ـ همان، خطبه 15.

15 ـ همان، خطبه 15.

16 ـ تصنیف نهج البلاغه، ص591.

17 ـ همان.

18 ـ نهج البلاغه، نامه 53.

19 ـ براى آشنایى بیشتر با این حقیقتها و واقعیتها به لغت نامه دهخدا مراجعه شود.

20 ـ نهج البلاغه، خطبه 223.

21 ـ همان، خطبه 215.

22 ـ همان.

23 ـ همان، نامه 53.

24 ـ همان.

25 ـ همان، خطبه 136.

26 ـ همان، حکمت 429.

27 ـ همان، خطبه 37.

 



ادامه مطلب

Share طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: عدالت، عدل، حکومت امام علی علیه السلام، عدالت اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اسفند 1389 توسط نجوا
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : | :